تبليغاتX
اولین بهار

قالب پرشین بلاگ


اولین بهار
جا ماندنم از کودکی حکایتی شده با من.

بعضی دوستام توی مدرسه به من می گن تو هنوز کودک درونت فعاله و...

ولی دلم می خواست یه ذره از درونم با خبر بودن از این که غم رو چهر ه م نمی شینه خوش حالم اما از این که با حالات قشنگ کودکیم فاصله بگیرم ناراحتم.


نه دل به اسباب بازی ها می بستیم نه کینه به دل می گرفتیم از هم.

بی ترس و بی دلیل می خندیدم بی خجالت گریه می کردیم و غم با ما بیگانه بود چه بد جدا شدیم از آن دوران پاکی ها که شب ها فرشته ها به خوابمان می آمدند و حالا گاهی از ترس کابوس هایمان نمی خوابیم.

چه بی گناه بچه های دیگر را می زدیم و چه دوست داشتنی دو دقیقه بعد با هم می خندیدیم حالا در رو بارها قربان صدقه می رویم و در پشت سر آرزوی مرگ می کنیم ما را چه شده که از کودکیمان هیچ جز خاطره نداریم.

نه نمی خواهم بزرگ شوم اگر این دنیای کاغذی و نامفهوم بزرگ شدن این است شما باشید دل خوش به بزرگ بودن ها وبزرگ شدن هایتان و بگذارید من به کوچک ماندنو کودک ماندنم دل ببندم هرچند دیگر هیچ از کودکی برایم نمانده و خیلی وقت است که نمانده وخیلی وقت است که وقتی ادعا می کنم بزرگ شده ام بیشتر از کودکی احساس حقارت می کنم و احساس گناه و احساس دل تنگی...

ولی نه باید وانمود کنم با کودکی بیگانه ام در حالی که در کودکی گم گشته ام...

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 11:34 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
همیشه دوست دارم حرفای جدید بزنم یا حداقل حرف های قدیمی رو با احساس جدید بیان کنم خوشمم میاد مال خودم باشه اما بعضی شعرها و مطالب هست که مال خودت نیست اما حرف دل توهه و در برابر زیباییش ناچار باید سر ادب فرو بیاری مثل این شعر:

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!
من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 9:45 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
این مطلب تو وب قبلیم که هک شد بود اما یه جورایی باورش دارم حداقل اون روز که خیلی باورش داشتم.

البته بعضی هاش هم چرته.(در کل تو این دوره زمونه عشق یعنی کشک هرکی در مورد عشق حرف می زنه سریع بهش می گم حرف از عشق نزن این وابستگیه عشق خیلی مقدس و پاک تر از این حرف هاست."ولی در کل بی خیال")

البته همه با هم قابل قیاس نیستند و همین طور که دخترای ساده زیادن پسرای ساده هم همین طور زیادن.


تفاوت احساسات


www.iranalive.ir - گروه اینترنتی ایران الایو

وقتی یک دختر حرفی نمیزند

میلیونها فکر در سرش می گذرد

وقتی یک دختربحث نمیکند

عمیقا مشغول فکر کردن است

وقتی یک دختربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکند

یعنی نمیداند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود

وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید:خوبم

یعنی اصلا حال خوبی ندارد

وقتی یک دختر به تو خیره می شود

شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گویی

وقتی یک دختر سرش را روی سینه تو می گذارد

آرزو میکند برای همیشه مال او باشی

وقتی یک دختر هر روز به تو زنگ می زند

توجه تو را طلب می کند

وقتی یک دختر هر روز برای تو[اس ام اس ]می فرستد

یعنی میخواهد تو اقلا یک بار جوابش را بدهی

وقتی یک دختر به تو می گوید دوستت دارم

یعنی واقعا دوستت دارد

وقتی یک دختر اعتراف می کند که بدون تونمیتواند زندگی کند

یعنی تصمیم گرفته که تو تمام اینده اش باشی

وقتی یک دختر می گوید دلش برایت تنگ شده

هیچ کسی در دنیا بیشتر از او دلتنگ تو نیست


www.iranalive.ir - گروه اینترنتی ایران الایو

وقتی یک پسر حرفی نمی زند

حرفی برای گفتن ندارد


وقتی یک پسر بحث نمیكند

حال وحوصله بحث کردن ندارد


وقتی یک پسر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند

یعنی واقعا گیج شده است


وقتی یک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسی تومی گوید: خوبم

يعنی واقعا حالش خوبه


وقتی یک پسر به تو خیره می شود

دو حالت داره یا شگفت زده است یا عصباني




وقتی یک پسر سرش را روی پات می ذاره

آرزو می کند برای همیشه مال اوباشي.


وقتی یک پسر هر روز به تو زنگ می زند

او با تو مدت زیادی حرف می زند که توجه ات را جلب كند

لب کند

وقتی یک پسر هرروز برای تو [اس ا م اس] میفرستد:

بدون که برای همه "فوروارد" كرده.

وقتی یک پسر به تو میگوید دوستت دارم

دفعه اولش نیست-آخرش هم نخواهد بود


وقتی یک پسر اعتراف می کند که بدون تو نمی تواند زندگی کند

تصمیم شو گرفته که تورو اقلا واسه یه هفته داشته داشته باشه
مترجم: دنبال یکی دیگه نره

البته شاید........

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 12:0 بعد از ظهر ] [ هاجر ]

به خدا من که اهل خر خونی نیستم اما گاهی اوقات هم که به طرز کاملا عجیب ذوق دارم تا کتاب رو باز می کنم خوابم می گیره اما به قول مامانم اگه تا صبح پشت کامپیوتر بشینم یا با دوستام مسخره بازی در بیارم خوابم نمی بره.دست خودم نیست صفحات کتاب خواب آوره.(حالا همچین هم مثل بعضی بچه بی خیال هادرس ناخوان نیستمو  تواضع به خرج می دم در کل بی خیال)

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 9:53 بعد از ظهر ] [ هاجر ]

امشب قلبم فشرده است شب وداع است من نیمه جانم، اما تو نه به دل تنگی الانم می نگری نه به شوقی که هنگام آمدنت داشتم.

حق داری تو تنها نمی مانی اما من تنهاترینم وچه طولانی شبی است بی تو بودن هایم و چه  کوتاه مدتی بود با تو بودنم.

چه دردی می کشم من و چه بی اعتنا زمین و زمان می گذرند از من.

بگذار زنده باشم اگر روزهایی دوباره خواهی آمد و اما آرزومندترم که بمیرم اگر دیگر دیداری نیست که نفس های سخت و بی هدفم با رفتنت سخت تر شده که می میرم که نیست می شوم که نیست و نیست و نیست می شوم

و چه تلخ است فراق و چه تلخ تر لحظه ی بی رحم جدایی.

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی .
اه باران من سر و پای وجودم اتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 11:7 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
آدمک آخر دنياست ، بخند

آدمک مرگ همينجاست ، بخند



آن خدايي که بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند



دست خطّي که تو را عاشق کرد

شوخي ِ کاغذي ماست ، بخند



فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گريه چه زيباست ، بخند



صبح فردا به شبت نيست که نيست

تازه انگار که فرداست ، بخند



راستي آنچه که يادت دادم

پر زدن نيست که در جاست ، بخند



آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ، بخند

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 9:49 قبل از ظهر ] [ هاجر ]

کاش فقط شهادتشون بود چیزایی دیگه هست که دل آدم رو می سوزونه سه تا چیزه که خیلی با دل من بازی می کنه.پیامبر هستیش رو گذاشت واسه مردم ؛ زندگیشو گذاشت؛اون قدر دلش مهربون بود و غصه ی هدایت نشدن مردم را می خورد که خدا بهش دلداری می داد و می گفت نزدیکه جونت رو از غصه ی مردم دست بدی.

 اون وقت در آخر عمر وقتی قلم خواست که بنویسه جانشینی حق امام علی رو ابوبکر و عمر لعنتی گقتن پیامبر داره پریشون گویی می کنه.

و بعدش که امام علی تک و تنها بدن پاک پیامبر رو غسل می داد و اون عوضی ها واسه خلافت نقشه می کشیدن..نذاشتند آب کفن پیامبر خشک شه.

بعدیش احترامیه که پیامبر برای حضرت زهرا قائل بود که وقتی حضرت زهرا میومد تمام قد بلند می شد دستش رو می بوسید می گفت:جان پدرت به فدات. اونم تو چه جامعه جامعه یی که طبق ایه قرآن وقتی اعراب می فهمیدن دختر دار شدند سیاه می شدند از عصبانیت و دختر ها رو زنده به گور می کردند.اون وقت چی کار کردن با پاره تن رسول خدا.پیامبر چه حقی برای خانم ها و دختران قائل بود و بعضی کشور هایی که ادعای حقوق زن دارند چه استفاده ی ابزاری می برن از زن.

بعدیش غربت اما حسنه درسته همه ی امام ها غریبن اما غربت امام حسن جانسوزه.عزیزم وقتی می خواستن بهش سلام بدن می گفتن السلام علیک یا مذل المومنین...

بابا غریبی بدتر از این توی خونت هم غریب باشی؟من ار بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد.

و به قول وصال شیرازی:

داغ جان سوز حسن بسکه حسن انگیز است

عالم از ماتم او صحنه ی رستاخیز است

جعده را همسری اوثمر نداشت

باد پاییز به هر جا که وزد گلریز است

بدنش کوثرو از سوز عطش می سوزد

لگنش در بر او از خون جگر لبریز است

دل زینب ز مرگ برادر خون است

چشم قاسم ز اشک گهریز است


[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 3:16 بعد از ظهر ] [ هاجر ]

امشب موفق شدم برم تئاتر روایت عشق رو ببینم موضوع جالب و کار خوبی بود البته ضعف هایی هم داشت بی خیال.

همون اول یکی از هم کلاسی های تئاترم رو دیدم همه ی خاطر های بی نظیر 5 سال پیش که می رفتم تئاتر برام زنده شد روزهایی که همش استاد روحانی به من می گفت دختر استعداد خوبی داری حیفه ادامه ندی و اون قدر این حرف رو تکرار کرد که آقای موسوی زاده هر وقت می خواست منو صدا بزنه می گفت خانم استعداد.(البته پسرا که همیشه پی مسخره بازی هستند.)

از روز هایی که قرار بود بریم جلو سن و نقش یه عاشق رو بازی کنیم و تو متن سنمون رو هم یگیم مثلا بگیم مگه من چند سالمه به خدا همش...سالمهک

به خدا من روم نمی شد برم رو سن بگم 11 سالمه یعنی بهم هم نمیومد اون قدر کم سن باشم این شده که یه کاره گفتم 20 سال و همه از سالی که گفتم تعجب کردن و...

روزهایی که استاد یه نمایش رو بازی کرد و بعد وقتی خواست یکی بره همون رو اجرا کنه کسی جرات نمی کرد و من در حالی که قلبم می تپید پا شدم و اتفاقا عالی هم ...که استاد همش تعریف از اعتماد به نفسم می کرد.

امشب همون آقایی رو که دیدم توی یکی از بازی ها با من روی سن بود ایشون داداش من جمشید بود و من مهر انگیز(خواهرش).

یادمه روزی رو که قرار بود اولین نفر از بین30-40نفر رو استاد انتخاب و معرفی کنه به عنوان شاگرد اول، و من شدم  شاگرد اول کلاس آقای روحانی و همون آقایی که امروز دیدم شد 10-15 نفرم یا شایدم پایین تر چون یادم نیست.

همه ی این ها رو گفتم که بگم توی سالن که بودیم همین آقای سر شوق همش به من و دوستم نگاه می کرد انگاری که می خواست بشناسه ما رو و نمی شد و ما هم نسبت به ایشون عادی بودیم ولی وقتی دیدیم توی نمایش بازی می کنه و تازه دو تا نقش هم داره و در آخر هم که متوجه شدیم کارگردان کار خودشه به خودم نهیب زدمو گفتم ببین اون ادامه داد و به کجا رسید و تو...

آقای زیبا یکی دیگه از هم دوره ای هامو که البته ایشون یه مرد35-36 ساله ست رو هم دیدم منو شناخت و گفت:چی شد شما تئاتر رو بوسیدین گذاشتین کنار؟

با تاسف گفتم آره.گفت:ولی من ادامه دادم حتی فیلم و فیلم کوتاه بازی کردم.

به خدا هنوز که هنوزه روز و شب توی فکرشم اما چی کار کنم هرچند تئاتر پاکه پاکه پاکه اما از بس بعضی از این بازیگرا آلوده ش کردن طوری شده که خونواده و خیلی دیگه از آدما تئاتر رو با مانکن های سینما قاتی می کننو ...

نمی دونم برم دنبال عشقم دنبال استعدادم یا نه؟؟؟؟؟؟؟

موندم سر دو راهی دوباره.

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 0:18 قبل از ظهر ] [ هاجر ]

 

زندگی مردن و افسردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

از تماشاگه آغاز حیات

 تا بدانجا که خدا می داند...

به خودش قسم درست می شم آفریده شدم که درست باشم قرار نیست بدونم چطور زندگی کردن رو ولی فقط تماشاچی باشم.نه نمی خوام آخرش فرشی که واسه زندگیم بافته ام رو خدا نخره.

تصمیم می گیرم اراده می کنم مثل پارسال مثل روز هایی که شدم فرشته!نه شدم عبد عبد خدا و عبد خدا بودن از فرشته بودن هم بالاتره.

آره درست می شم نمی خوام فقط ظاهرم شاد باشه ولی روحم پژمرده.

پژمرده از تکراری بودن. نه نمی خوام سال های عمرم که مثل ابر وباد  گذشت با آه و افسوس بگم زندگی غمکده ای بیش نبود.

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي

اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت.

مگه میشه آدم بخواد و نشه حال خرابمو عوض می کنم اول با خودم رفیق می شم بعد با بنده های خدا و وقتی این جور شدم خدا هم باهام صمیمی تر میشه آره می تونم آره می شه.

در گوشی با خدا:

 خدایا تو نیز گاهي که نه همیشه  بيا و لحظه هايی را بمان دستي به روي شانه‌ي من بگذار تا از فراز ماندنت اين سطرهاي در هم و برهم اين تلخ نوشته هايم و اين شعرهاي مبهم و خط خورده‌ي مرا در دفترم بخواني تا سطرهای تار روشن شوند دوباره تا من قلم به دست تو بسپارم و تا تو به دست من بنويسي آمدنت را.

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 0:18 قبل از ظهر ] [ هاجر ]

به بار دیگه هم می گم صد بار دیگه هم می گم تو مخلوقات خدا این قدر که از خودم بدم میاد از هیچ کس دیگه بدم نمیاد.

کال شدم کال و بی ارزش بی ارزش واسه خودم واسه زندگیم واسه خدا...تهی شدم تهی از همه اون...حال احساسم بده یعنی اصلا احساسی ندارم.

ای داد بی داد آخه آدم اینقده بی انسانیت پام از روضه بیرون نیمده دارم دل می شکنم ای داد بی داد خدایا آخه چرا این قدر من بد شدم یعنی اینقدر که می شینم سینه و گریه و عزا داری انگار نه انگار یا علی اخه اگه همه  بخواد مثل من باشن که...دیوونه ای مثل تو دیگه دنیا دنیا پیدا نمی شه.

من دیگه نباید برم به خدا شرمم می شه یه احساسی پایین تر از نا امیدی داره دیوونه م می کنه.

به خودش من خیر از زندگیم نمی بینم به خودش من سیاه روز تر از این می شم آخه آدم این قدر قسی القلب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چکار کنم با هیچ جمله ای دلم آروم نمی شه دلم گرم نمی شه از نا امید های عالم 100 پله پایین ترم ای داد بی داد همه چی دود شد...

هیچی هیچی آرومم نمی کنه باید مجازات شم باید شکنجه شم وای وای وای...

نه دیگه نه من درست بشو نیستم به کی پناه ببرم به کجا؟

خدا وجدان فکر هرکی هرچی دست از سرم بر دارین آقا من نمی خوام خوب باشم می خوام برم جهنم می خوام....دستم به نوشتن نمی ره حالم خوب نیست...

وای وجدان لعنتی بس کن داری دیوونه م می کنی کاش خفه می شدی.با هیچ جمله ای دلم آروم نمی شه.

نه دیگه من بخشیده نمی شم مطمئنم خدا هم بخواد خودم خودما نخواهم بخشید.

نمی خوام حتی گریه کنم چون آدم بی رحم بی مروتی بی ...............................مثل من که قلب نداره.نه حق نداری گریه کنی.............................

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 10:19 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
دلم به حال انسان های بی گناهی که دنیا رو برای زور گویی بالا سری ها سپری می کنن می سوزه نمونه اش این بچه آفریقایی ها که ما بهشون می گیم رنگین پوست.

این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...

و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای...

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 11:57 قبل از ظهر ] [ هاجر ]
از راهی می رسم که دل ها دراو گم است

از هفت منزلی که سرها در او گم است

از لابه لای آتش و خون جمع کرده ام

اوراق مقتلی که خبر ها در او گم است

دردی کشیده ام که دلم داغدار اوست

داغی چشیده ام که جگر ها در او گم است

هفتاد و دوستاره غریبانه سوختند

این است آن شبی که سحرها در او گم است

این سرخی غروب که هم رنگ آتش است

طوفان کربلاست که سر ها در او گم است


آقا امام حسین شرمندتم که امشب بی اذن دخول وارد شدم و اونقدر حواسم به آدما یی که دلم می خواست ببینمشون یا اون ها منو ببینن بود که یادم رفت بعد از 20 روز اومدم حسینیه.

آقا امام حسین می گن سریعترین کشتی نجات رو تو ائمه شما دارین و  به والله قسم من به این جمله ایمان آوردم یعنی برام عینی شد از محرم 2 سال پیش که کشتی هدایت شما دست همه رو می گیره.

قربونت برم یه فکریم به حال عاشقایی مثل من کن که همه ی آرزوشون حسینی بودنه و امیدی هم به اعمال ناچیزشون ندارن...

 

 

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 12:1 بعد از ظهر ] [ هاجر ]

آموخته ام که
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه،

مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،

دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است.

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت.

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم.

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي.

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است.

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند.

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد.

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند.

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم.

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان.

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد.

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم.

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

 راستی دوستان ممنون از لطفتون حالم خیلی بهتره. امشب  رفتم پیشش پیش خدا.

یه کم از ناامیدی کم شد.(کمیل خوندم)


[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 11:9 بعد از ظهر ] [ هاجر ]


تو این دنیایی که خدا آفریده این قدر که از خودم بدم میاد ار هیچ کس بدم نمیاد.

وای که چقدر بده آدم عوض پیشرفت همش پس رفت کنه!!!!!!!

خدا کاشکی زودتر می رفتم که حداقل رتبه ام تو جهنم پایین تر باشه چون شک ندارم یکی از جهنمی ها خود منم.

اما صفای جهنم اون ور به امام حسین جهنم عذاب وجدان این ورش آدمو نابود می کنه جهنم بدتر از این؟ جهنم اعصاب خرد کن تر از این؟

اینم بگم با تمام قلبم مطمئنم خدا بنده ای بدتر از من نداره و همش خود خدا زیر لب می گه این چه بنده ای بود من آفریدم آخه...

در گوشی با خدا:

بازم نشد خدا همونی بشم که تو می خوای دیدی؟؟؟؟؟؟؟



اصلاحیه:

همین الان رفتم سرچ واسه عکس جهنم.یا امام حسین خیلی وحشتناکه.حتی فکرش.

خدایا خودت کمک کن عذاب بدیه...

واسه رعایت حال شما عکس هاشو نذاشتم.خدایا خدا...

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 3:38 بعد از ظهر ] [ هاجر ]

نه که فکر کنید اسمم هاجره اینو گذاشتم ها نه شعرش استدلال قشنگ و ایهام های خشکلی داره بیانگر وقت هایی هست که دنیا تو رو خوش بخت می دونه اما خودت بر سرنوشت نفرین می کنی امیدوارم هیچ وقت تو چنین شرایطی نباشید...

بَختِ هاجر

بارون میاد جَرجَر

 

 

پُر اشکِ چشمِ هاجر

 

 

یک شب پُر ستاره

 

 

میگن عروسی داره،

 

 

هاجرِ خونه-کاهی

 

 

از دِهِ زَر-سیاهی

 

 

با رَمالِ قبا-طلا

 

 

سبیل سیاهِ پُر ادا،

 

 

وِرد می خونه توی شَبا(شب ها)،

 

 

زنجیرِ بختش،شده وا...

 

***

 

هاجر خانوم،چشمایِ تَر؟!

 

 

ببین؛ شده  رمالِ خَر،

 

 

میگن؛ خاطرخوات شده،

 

 

عاشقِ چشمات شده،

 

 

غُصۀ شهرِ رنگی،

 

 

خیابونِ فرنگی،

 

 

کُلاهِ گُل،جایِ لَچَک

 

 

بالِ عُقاب، جا شاپَرَک،

 

 

نذار بیاد توی سَرِت

 

 

غم بشینه رویِ دِلِت،

 

 

اینا هَمش تو قصه هاست

 

 

قصۀ شهرِ پریاست

 

 

یه دنیای خیالیه

 

 

کی گفته اونجا عالیه؟

 

 

هواش پُر از دود وُ دَمِ

 

 

سیاهی روزها حاکِمِ

 

 

چشمای مردم گریونه

 

 

هرکی شادِ پا افیونه

 

 

خنده بکُن،گریه چرا؟

 

 

لب گزیدن،غُصه چرا؟!

 

***

 

رمالُ ببین چه مَرده

 

 

اخمو وُ قد بلنده

 

 

قبای طلایی دارِه

 

 

نگینِ شاهی دارِه،

 

 

سبیلِ سیاهش رو ببین

 

 

حُجره وُ کاخش روُ ببین...

 

***

 

هاجر خانم!

 

 

آبِت میده،نونِت میده

 

 

شربَتِ عَنابِت میده

 

 

طلا به دست وُ پات میده

 

 

مُرواری رونَمات میده،

 

 

وِرد می خونه،پسر بِزای،

 

 

میبَرَدِت،هرجا بخوای

 

 

شابدُالعظیم،یا شاهچراغ

 

 

اتاقِ کاخ،یا تویِ باغ،

 

 

دخترایِ دِه پایینی

 

 

می میرَن واسَش،نمیبینی؟

 

 

زود باش بخَند،ای نازنین!

 

 

ریزشِ بارون روُ ببین

 

 

بارون،با گریه،نمیشه

 

 

شادی وُ رحمت باهاشه،

 

 

وِل کُن خوابِ فرنگی روُ

 

 

خاطر خواهیِ رنگی روُ

 

 

پایکوبی کُن،چرخی بِزَن

 

 

رمال روُ صد بوسه بزَن...

 

***

گوش کن؛داره صدا میاد

 

 

از توی کوچه ها میاد

 

 

بچه های دِه هستن

 

 

خوشحالَن وُ میرقصَن

 

 

خندون وُ شادِمونَن

 

 

آواز برات می خونَن

 

 

تو بارون یا تو خونه

 

 

شعرِ تو وِردِشونه(وردشونِ) :

 

 

( «بارون میاد جَر جَر

 

 

رو پشتِ بومِ هاجَر

 

 

هاجَر عروسی دارِه»

 

 

رقص وُ روبوسی دارِه

 

 

رَمال خاطِرخواش شده

 

 

عاشقِ چشماش شده

 

 

بَختِ هاجر،طلائیه

 

 

رنگِ موهاش،حَنائیه

 

 

«بارون میاد جَر جَر»

 

 

خوشا به حالِ هاجَر

 

 

رمال خاطر خواش شده

 

 

عاشقِ چشماش شده

 

 

«بارون میاد جَر جَر»

 

 

خوشا به حالِ هاجَر...)

 

***

 

دیدی چه خوبه هاجَر؟!

 

 

میشی عزیز وُ سرور،

 

 

بدون شهرِ رنگی

 

 

کُلاه هایِ فرنگی

 

 

قلم وُ کتاب وُ دفتَر

 

 

بالِ عقاب،جایِ پَر

 

 

خوشا به حالِت هاجر!

 

***

 

خوشا به حالِت هاجَر:

 

 

رمال به جایِ همسر

 

 

قبایِ مخمل وُ زَر

 

 

زائیدنِ گُل-پسر

 

 

بی فکرِ نون وُ دفتر

 

 

شُدَن عزیز وُ سَروَر،

 

 

خوشا به حالِت هاجَر

 

 

 

خوشا به حالِت هاجر...

از سوزان
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 10:39 قبل از ظهر ] [ هاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دلم گرم خداوندیست که با دستان من

گندم برای یا کریم خانه می ریزد.


چه بخشنده خدای عاشقی دارم که می

خواند مرا با ان که می داند گنهکارم .

دلم گرم است می دانم بدون لطف او تنهای تنهایم.

21/4/74 یکی دیگر از روز هایی بود که خدا به خودش تحسین گفت و حالا...


و تنها خدا است که از نشان دادن خورشیدش هر روز صبح، به آن ها که اهل دیدن هم نیستند،

هرگز خسته نمی شود.
امکانات وب

مهدی یغمایی

حس میکنم تو رو فقط خدا اولین و آخرین زندگیم

تیتراژ برنامه ماه عسل

آرشیو کد آهنگ

دانلود همین آهنگ


فال حافظ


.

كد ماوس

.

امارگیر حرفه ای سایت

تبادل لینک

خرید بک لینک